۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

بعضی چیزها نا گسستنی است.مثل زندگی!مثل گذشته!مثل باران!مثل تو!!!!
پس لاجرم کوچ دوای درد است.
وبلاگ جدید:
www.old-lullabies.blogfa.com

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

خداحافظ وبلاگ کوچک تنهای من!

دلم برایت تنگ میشود.خیلی تنگ میشود.بیشتر مواقعی که پست ها را مینوشتم چیزی توی گلویم سنگینی میکرد.درست مثل همین حالا.همین حالا که آب دهانم را هرچه قورت میدهم پایین نمیرود.قرار بود با هم دنبال بخش فراموش شده ام بگردیم.انگار تو هم نتوانستی پیدایش کنی.اصلا همان بهتر که بخش گمشده ام هیچوقت پیدا نشود.اینطوری قویترم.....محکم ترم.
حتما جز من کسی دلش برایت تنگ نمیشود.نمیدانم کدامیک بیشتر به هم محتاج بودیم.تو یا من؟
دل کندن از تو سخت است....اما ارزشش را دارد که تا وقتی روراست بوده ایم با هم باشیم.دل کندن از تو سخت است و دل کندن از او سخت تر.پس لاجرم از پیش تو خواهم رفت.مثل همین چند سال پیش که باز هم انتخاب کردم.انتخاب کردم که ببازم یا ببازانندم.
راستی تو میدانی کدامیک به زندگی پایبند تریم؟
آنکه خاطراتش را به دیوار آویزان میکند
یا آنکه خاطراتش را به صندوقچه فراموشی سپرده است؟

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

تو،همین که نیستی کافیست

بعضی وقتها دلت میخواهد به گذشته برگردی.دنبال بعضی آدمها بگردی و به آنها بگویی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کرده ای.دلت میخواهد روزهایی را که به آنها مربوط است را مانند کاغذ پاره کنی و دور بریزی.دلت میخواهد بیایند و ببینند نبودنشان فرقی با بودنشان نمیکرده و تو هنوز هم زنده ای،نفس میکشی و دلت هنوز عادت سپرده شدن را فراموش نکرده است.
کاش تو هم بیایی و بببینی که یک روز هم برای چشیدن طعم خوشبختی بس است.ییبنی که زندگی چقدر خوب است و من چقدر این اتفاقات کوچک هر روزه را دوست دارم.دیگر وقتی آدمها میپرسند اوضاع رو به راه است،چیزی ته دلم خالی نمیشود و....... مطمئنم که اوضاع رو به راه تر ازهمیشه است.

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

بعضی ها خودشان را گم میکنند
پعضی ها تورا گم میکنند
در هر صورت در این بازی
تو بازنده ای

کودکی اتفاق خوشایندی است

ای خدایا!باورم نمیشه این من بودم.....
امروز همینطوری از سر بیکاری به سراغ کیفی میروم که اسمش کیف خاطره هاست.چیزهایی از تمام زندگی.در میان انها تکه کاغذی را پیدا میکنم. حتی همین الان هم نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم.
تکه کاغذی مربوط به نه سال پیش که احتمالا در زمان افسردگی شدید نوشته بودم.حتی معنی بعضی جملاتم را نمیفهمم!!!!خوب شد آن موقع کسی نوشته های مرا نخواند وگرنه مطمئنا کاری میکرد که ریشه علاقه به شعر و ادبیات در من بخشکد.
نوشته ام را به علت بد خطی آن زمان، دوباره نوشته ام.

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

چه بی تابانه می خواهمت، ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری

خبرت هست که از خویش خبرم نیست مرا؟

انگار تمام آن سه سال و شش ماه ارزشش را داشت.تمام آن سه سال که حالا دیگر خودت هم می دانی چقدر سخت گذشته است.انگار تمام آن انزواها،دردها،خستگی ها می ارزیده است به اینکه کودک شصت روزه مان امروز روی پای خودش بایستد و ما هی ببینیم که بزرگ میشود،بالغ میشود.ادم ها هی چپ چپ به ما و کودکمان نگاه کنند و هی بپرسند که کودک شصت روزه مان مگر میشود که دندان داشته باشد.
و ما هی دستهایمان را در هم گره کنیم و هی بپرسیم چرا آدم ها به خانه هایشان نمیروند.مگر وقت خواب نیست؟
یادت می آید آنروز را که قرار بود برای اولین بار در هم خیره شویم.لرزش دستهایم یادت می آید؟و آن کتاب که وقتی بازش کردم چیزی در وجودم لرزید و عاشقترم کرد؟
کودکمان هفت روزه بود که رفتیم دهبار.گوشواره های گیلاس یادت هست؟
پاهایمان را توی آب فرو کرده بودیم و هی زیر چشمی به هم نگاه میکردیم.یادت هست آنروز که از شهر فرار کرده بودیم...طوفان شد و چه مقدس بود قولهایی که در طوفان به هم دادیم.چقدر همه زنگ زدند که برگردیم اما مگر میشد برگشت.
دلم می خواهد امشب بعد از آن بیست و چند بار که به دنیا آمده ای دوباره به دنیا بیایی.هیچوقت بزرگ نشوی و پسرک کوچک من باقی بمانی.

تولدت مبارک

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

خوب یادم هست.جلوی ویترین ایستاده بودیم.هر دو تنها،هر دو شاکی.اولین بار بود که با هم راه میرفتیم.تمام طول راه سکوت کرده بودیم.برای گفتن حرف هایمان سکوت کافی بود.حتی به هم نگاه هم نمیکردیم.هردو گله میکردیم و بغض هایمان را میخوردیم.
جلوی ویترین بودیم و به حکم زن بودنمان به تمام عروسک ها خیره شده بودیم.قرار گذاشتیم روی عروسکی تمرکز کنیم که دلمان می خواهد روز عشاق هدیه بگیریم.مگر خدا در کلمات زندگی نمیکرد؟قرار شد هر کدام عروسک دیگری را حدس بزنیم.اگر درست در آمد......
سخت شده بود.مگر میشد بین آنهمه پیدایش کرد؟مگر میشد اشتباه کرد؟مگر میشد به چشم هایش گفت قرار است باز هم تنها بمانند.
حدس زدیم.....او فهمیده بود من سبز ترین قورباغه را انتخاب کرده ام.اما من هیچوقت نفهمیدم او دلش اسب آبی می خواست.
همین چند روز پیش که دیدمش هنوز تنها بود.هنوز سکوت میکرد.هنوز بغض می خورد اما دیگر گله نمیکرد.